حكيم ابوالقاسم فردوسى

293

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چو تركان درفش سپهدار خويش * بديدند رفتند ناچار پيش خروش آمد و نالهء كرّ ناى * دم ناى رويين و هندى دراى جهان ديده گيو اندر آمد به آب * چو كشتى كه از باد گيرد شتاب بر آورد گرز گران را بكفت * سپه ماند از كار او در شگفت سبك شد عنان و گران شد ركيب * سر سركشان خيره گشت از نهيب بشمشير و با نيزه سرگراى * همى كشت از يشان يل رهنماى از افگنده شد روى هامون چو كوه * ز يك تن شدند آن دليران ستوه قفاى يلان سوى او شد همه * چو شير اندر آمد بپيش رمه چو لشكر هزيمت شد از پيش گيو * چنان لشكرى گشن و مردان نيو چنان خيره برگشت و بگذاشت آب * كه گفتى نديدست لشكر بخواب دمان تا بنزديك پيران رسيد * همى خواست از تن سرش را بريد بخوارى پياده ببردش كشان * دمان و پر از درد چون بيهشان چنين گفت كين بد دل و بىوفا * گرفتار شد در دم اژدها سياوش بگفتار او سر بداد * گر او باد شد اين شود نيز باد ابر شاه پيران گرفت آفرين * خروشان ببوسيد روى زمين همى گفت كاى شاه دانش پژوه * چو خورشيد تابان ميان گروه تو دانستهء درد و تيمار من * ز بهر تو با شاه پيكار من سزد گر من از چنگ اين اژدها * ببخت و بفرّ تو يابم رها [ رها كردن فرنگيس پيران را از گيو ] بكى خسرو اندر نگه كرد گيو * بدان تا چه فرمان دهد شاه نيو فرنگيس را ديد ديده پر آب * زبان پر ز نفرين افراسياب بگيو آن زمان گفت كاى سرفراز * كشيدى بسى رنج راه دراز چنان دان كه اين پير سر پهلوان * خردمند و رادست و روشن روان پس از داور دادگر رهنمون * بدان كو رهانيد ما را ز خون ز بد مهر او پردهء جان ماست * وزين كردهء خويش زنهار خواست به دو گفت گيو اى سر بانوان * انوشه روان باش تا جاودان يكى سخت سوگند خوردم به ماه * بتاج و بتخت شهِ نيك خواه كه گر دست يابم برو روز كين * كنم ارغوانى ز خونش زمين به دو گفت كىخسرو اى شيرفش * زبان را ز سوگند يزدان مكش كنونش بسوگند گستاخ كن * بخنجر ورا گوش سوراخ كن چو از خنجرت خون چكد بر زمين * هم از مهر ياد آيدت هم ز كين بشد گيو و گوشش بخنجر بسفت * ز سوگند برتر درشتى نگفت چنين گفت پيران ازان پس بشاه * كه كلباد شد بىگمان با سپاه بفرماى كاسپم دهد باز نيز * چنان دان كه بخشيدهء جان و چيز به دو گفت گيو اى دلير سپاه * چرا سست گشتى بآوردگاه بسوگند يا بى مگر باره باز * دو دستت ببندم به بند دراز كه نگشايد اين بند تو هيچكس * گشاينده گلشهر خواهيم و بس كجا مهتر بانوان تو اوست * وزو نيست پيدا ترا مغز و پوست